خلاصه داستان: اصلان (فرامرز قریبیان) و ماهمنیر (مهناز انصاریان) به خاطر ناسازگاری با یکدیگر از هم جدا میشوند. باربد (سام محمدپور) پسری ۱۱ ساله است که نمیتواند تنهایی خود و مسائل خانوادگیاش را حل کند، بیتوجهی پدر و مادرش مزید بر علت شدهاست. او تنها در دفترچه خود خاطرات و مسائل روزمرهاش را مینویسد.
خلاصه داستان: بازگویی برخی از وقایع عینی و امدادهای غیبی در جبهههای نبرد حق علیه باطل: یادآوری شهدای مفقودالاثری که جز نامشان بر روی دیوارها و تیرکهای برق شهرها، اثر دیگری به جای نمانده است. و ذکر این حقیقت که سلاحهای مادی ابرقدرتان، در برابر سلاح ایمان بیاثر است.
خلاصه داستان: پیمان (دانیال عبادی) خوانندهای است که سالها از خانواده خود دور بوده و بهمراه همسرش سحر (مهناز افشار) در تهران زندگی میکند. او هیچگاه از وضعیت خانواده پدریش راضی نبوده و حتی اسم واقعی خود را که یحیی بوده را تغییر دادهاست. او که از بیماری نامعلومی رنج میبرد، علیرغم اصرار همسرش، حاضر نیست دکتر برود. اما هنگامی که همسرش باردار میشود آزمایش داده و...
خلاصه داستان: یک پروفسور بیوتکنولوژی برای آغاز یک پروژه جدید به ایران سفر میکند. او در ایران با خبرنگاری آشنا میشود که داستان زندگی او را به طور کامل تغییر می دهد…
خلاصه داستان: دو برادر به نام های محسن با بازی مهران مدیری و امیر با بازی عبدالرضا اکبری بر سر باغ میراثی پدر مرحومشان به مشکل خورده اند. امیر که سن و سالی از او گذشته، استاد دانشگاه است و قصد دارد باغ را به همان صورتی که پدرش از آن مراقبت کرده است نگه دارد تا یادگاری از محبت ها و خوبی های پدرشان باشد. از طرف دیگر محسن جوان، اندیشه ها و خیالات خام و بلند پروازانه ای در سر دارد. او قصد دارد با قطع درختان باغ، چندین ساختمان در زمین باغ بسازد و به کلی کاربری آن را دگرگون کند...
خلاصه داستان: سامان و عمران در حال ساخت دکلهای برق در شمال ایران هستند و احساس خوشبختی میکنند. آنها به همراه گروهشان روی داربستهای لرزان بالا میروند و شبها در کمپ، درباره عشق و زندگی گفتگو میکنند و در این کار پرخطر، رفاقت را تجربه میکنند. اما با ادامه پروژه، مشکلات و خطرات تازهای پدیدار میشود و درگیری شخصی میان این دو دوست آغاز میگردد و تنشها را بالا میبرد.
خلاصه داستان: سه روز قبل از شروع یک همایش بین المللی، به صورت ناگهانی دود از کندوی سیلوی شکسته و متروکه شهر بیرون میآید. این سیلو از زمان جنگ باقی مانده و در داخل آن مواد منفجره قرار دارد. مقامات شهر که نگران این بحران هستند، رحیم را برای حل مسئله دعوت میکنند. ورود رحیم به شهر با رسیدن قطار اولین گروه میهمانان همایش، همزمان میشود. خبرنگاری به نام سارا نیز از مسافران این قطار است که جهت تهیه گزارش از همایش، به شهر وارد میشود بی خبر از اینکه دست سرنوشت او را به جای دیگری می کشاند…
🎁 هدیه ویژه اعضای جدید منتظر شماست... اگر هنوز عضو سایت خاطره ها نیستی، همین حالا ثبتنام کن و وارد پنل کاربری خودت شو. هدیه اختصاصی فقط داخل پنل کاربری قابل مشاهده است.