خلاصه داستان: مجموعه «وروجک و آقای نجار» ماجراهای یک بچه بازیگوش به اسم «وروجک» است که با یک استاد نجار زندگی می کند و در هر قسمت بازیگوشی های این بچه دردسرهای فراوانی را برای «آقای نجار» ایجاد می کند.
خلاصه داستان: داستان “پینوکیو” دربارهی یک نجار به نام ژپتو است که تصمیم میگیرد یک عروسک چوبی بسازد تا به عنوان یک سرگرمکننده در سفرها درآمد کسب کند. او نام عروسک را پینوکیو میگذارد و به طور معجزهآسا متوجه میشود که پینوکیو زنده است. پینوکیو پس از تکمیل شدن، از خانهی ژپتو فرار میکند و به ماجراجوییهای مختلفی میپردازد. او با موجودات مختلفی از جمله یک جیرجیرک سخنگو، یک روباه و یک گربه مواجه میشود و در طول مسیر، به خاطر طمع و نافرمانیاش با مشکلات زیادی روبرو میشود. در نهایت، پس از تجربیات سخت و یادگیری درسهای ارزشمند، پینوکیو به آرزویش برای تبدیل شدن به یک پسر واقعی دست مییابد و زندگی جدیدی را با ژپتو آغاز میکند.
خلاصه داستان: پیرزنی تصمیم گرفت به دیدن دخترش برود اما راهش از میان جنگلی پر از حیوانات خطرناک میگذشت. در مسیر به کدویی بزرگ رسید، آن را خالی کرد و خودش را داخلش جا داد. سپس کدو را قل داد و به حرکت درآورد. حیوانات جنگل از او میپرسیدند: «کدو قلقلهزن! کجا میری؟» و پیرزن پاسخ میداد: «میرم خونه دخترم!» حیوانات که از راز کدو بیخبر بودند، راه را برایش باز میکردند تا اینکه...
خلاصه داستان: داستان این مجموعه دربارهٔ لاکپشتی بود که همواره، از وضعیت و موقعیت فعلی خود شاکی بود و میخواست فرد دیگری باشد یا شغل دیگری داشته باشد. در این هنگام آقای جادوگر به کمکش میآمد و با گفتن اجیمجی لاترجی، خواستهاش را برآورده میکرد، اما لاکپشت پس از رسیدن به آن آرزو، متوجه میشود که همه چیز به آن آسانیها هم که فکر میکرده، نبوده است و از خواستهاش پشیمان میشد و در انتها به این نتیجه میرسید که: «کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر میخواهد و مرد کهن!»
خلاصه داستان: ویکی پسر جوانی با موهای بلند قرمز رنگ است که به همراه پدر و مادر و خواهر خود در یک دهکده وایکینگی کوچک به نام فلِیک یا فلاکِه (Flake) زندگی میکنند. پدرش رئیس و فرمانده آن دهکده است ولی مانند بقیه وایکینگها نیست و خجالتی و ضعیف است ولی به کمک هوش زیاد پسرش در وضعیتهای ناامید کننده به وایکینکهای دیگر و دوستانش کمک میکند. راهحلهای ویکی به سن و سال او نمیخورد.
خلاصه داستان: خاله ریزه به همراه همسرش در یک خانهٔ کوچک روستایی زندگی میکند. او یک قاشق چایخوری دور گردنش آویزان میکند که هر از گاه او را به اندازهٔ قاشقش کوچک میکند ولی خود قاشق که او باید بر پشت خود حمل کند، کوچک نمیشود. او همواره پس از مدتی به اندازهٔ اصلی خود بر میگردد.
خلاصه داستان: در آینده ای که توسط جنگ نابود شده است، تنها گروه کوچکی از انسان ها زنده می مانند. تشعشعات ناشی از جنگ، گونه های جدید بسیاری از جمله اژدهاهای عظیم و نیمه هوشمند و جهش یافته های شیطانی را ایجاد کرده است. تنها منبع نیرو، سنگ آتشفشانی است...
🎁 هدیه ویژه اعضای جدید منتظر شماست... اگر هنوز عضو سایت خاطره ها نیستی، همین حالا ثبتنام کن و وارد پنل کاربری خودت شو. هدیه اختصاصی فقط داخل پنل کاربری قابل مشاهده است.
📺
✨ از تماشای محتوای خاطره ها لذت بردید؟ اگر دوستان و عزیزان شما هم عاشق فیلم و سریال و کارتونهای خاطرهانگیز هستند، با معرفی سایت ما به اشتراکگذاری خاطرهها کمک کنید.📺