خلاصه داستان: اين سریال تلويزيونی داستان یک دخترک به نام غنچه است كه همراه خاله اش كوكب خانم زندگی می كند. اين دختر در مکتب و خانه با گپ هايی كه می زند و رفتاری كه دارد اطرافيانش را به جنجال و تکلیف می اندازد. غنچه در هر قسمت از اين سريال اتفاقی را رقم می زند كه يك داستان مستقل را به خود اختصاص می دهد.
خلاصه داستان: این مجموعه روایتگر داستان دو خانم دوست و همسایه به نامهای شمسی و مادام است. شمسی زنی باهوش، کنجکاو، کم حوصله و تندمزاج است که علاقهٔ زیادی به رمانها و مجموعه تلویزیونیهای پلیسی، بهخصوص پوآرو دارد و این موضوع باعث میشود که مسائل دوستان و اهالی محله را پیگیری کرده و گره از مشکل آنها بگشاید...
خلاصه داستان: پیرزنی تصمیم گرفت به دیدن دخترش برود اما راهش از میان جنگلی پر از حیوانات خطرناک میگذشت. در مسیر به کدویی بزرگ رسید، آن را خالی کرد و خودش را داخلش جا داد. سپس کدو را قل داد و به حرکت درآورد. حیوانات جنگل از او میپرسیدند: «کدو قلقلهزن! کجا میری؟» و پیرزن پاسخ میداد: «میرم خونه دخترم!» حیوانات که از راز کدو بیخبر بودند، راه را برایش باز میکردند تا اینکه...
خلاصه داستان: رضا (با بازی جمشید مشایخی) شخصیت اصلی هزاردستان است. ابتدا او را در هیئت پیرمردی خوشنویس میبینیم که با همسرش، قمربانو (با بازی شهلا میربختیار)، در مشهد و به دور از جنجالهای سیاسی تهران زندگی میکند. خلوت این زن و شوهر پیر را حضور مفتش ششانگشتی (با بازی داود رشیدی) برهم میزند. مفتش رضا را به علتی نامعلوم دستگیر میکند و با تهدید و ارعاب و شکنجه از او میخواهد به جرمی نامشخص اعتراف کند. این بازجوییها محملی میشود برای بازگشت به گذشتهٔ پر ماجرای «رضا خوشنویس» در سی سال پیش، زمانی که شهرتش «تفنگچی» بود...
خلاصه داستان: داستان راهزنی معروف به نام مرادبیگ است که طی نزاعی با گروه راهزن دیگری که سردسته آن فردی به نام حسام بیگ است مجروح شده و توسط خانواده روستایی از مرگ نجات پیدا کرده و طی زندگی با این روستاییان تحولاتی عمیق در زندگی او رخ میدهد. رفته رفته در طول داستان متحول و به فردی صالح تبدیل میشود. روزی روزگاری در واقع داستان کمال یافتن انسانی است.
خلاصه داستان: در این سریال، در قالب روایتی طنز، زندگی قشرهای مختلف شهر در کنار یکدیگر به تصویر کشیده شدهاست. تمام داستان در قسمت اول در یک آپارتمان میگذرد که چند همسایه در آن زندگی میکنند؛ از جمله یک دکتر و پسرش، زن و شوهری جوان و پیرزنی با دخترش.
خلاصه داستان: دکتر رضا کمالی با آزار و تنبیه فرزندش، سینا، میخواهد از او دانش آموز ممتازی بسازد. روزی سینا از ترس پدر به درون ماشین لباسشویی مرموز خانه پناه میبرد. کسی توضیح دکتر کمالی را که چه بر سر فرزندش آمده باور نمیکند و او را در بیمارستان بستری میکنند، اما او میگریزد و در موقع فرار به درون ماشین لباسشویی بیمارستان میافتد،..
🎁 هدیه ویژه اعضای جدید منتظر شماست... اگر هنوز عضو سایت خاطره ها نیستی، همین حالا ثبتنام کن و وارد پنل کاربری خودت شو. هدیه اختصاصی فقط داخل پنل کاربری قابل مشاهده است.